ترانهترانه، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره

نفس مامان و بابا

کمتر از 24 ساعت تا دیدن ترانه زندگیم

سلام دخترم نمیدونم چی باید بگم هرچی بگم نمیتونم حسمو برات بگم، ایشالان خودت روزی که ازدواج کردی و نی نی اومد تو دلت میفهمی که من چه حالی داشتم و دارم فردا صبح میخوان تورو از دلم در بیارن هم خوشحالم هم خیلی ناراحت ناراحت از اینکه دیگه این شیطونی هایی که تو دلم میکنی رو حس نمیکنم دیگه وقتی باهات حرف میزنم چیزی تو دلم تکون نمیخوره یا اون سکسکه های قشنگت رو دیگه نمیفهمم یاااااااااااا اینکه از صدای زنگ آلارم صبح بیدار نمیشی منم بیدارکنی ولی خوشحالم از اینکه میتونم صورت ماهت رو ببینم و از همه مهمتر اینکه بهت شیر بدم وای این بزرگترین آرزوی منه که بتونم از سینه خودم بهت شیر بدم امیدوارم دختر خوبی باشی و سینه خودمو بگیری و شیر خشکی نشی...
25 مرداد 1390

3 روز تا دیدن روی ماهت باقیمانده

سلام دخترکم دیگه چیزی نمونده تا ازتو دلم بیای بغلم فکر کنم تو هم دیگه خیلی خسته شدی جات تنگ شده نمیتونی خوب تکون بخوری دیروز رفتم پیش خانم دکتر وگفت که چهارشنبه صبح زود بیا بیمارستان بعدش هم با بابایی رفتیم بخش زنان و زایمان و نوزادان بیمارستان آتیه رو نگاه کردیم تا آمادگی داشته باشیم واااااااااااااااااااااااااااااییییییییییییییی باورم نمیشه فقط ٣ روز مونده حس عجیبی دارم راستی دیروز وامروز اومدم سرکار و امروز دیگه واقعا آخرین روز کاریمه و تا ٦ ماه آینده محیط کارم رو نمی بینم
23 مرداد 1390

آخرین روز کاری

سلام دختر کوچولوی مامان امروز آخرین روز کاری من تو شرکته یه حس خیلی عجیبی دارم تا حالا اینجوری نشده بودم هم خوشحالم که از فردا خونه میمونم و استراحت میکنم تا به امید خدا شما بیشتر وزن بگیری هم نگران کارم هستم هم فکر میکنم تو خونه موندن خیلی دیر میگذره و خسته کنندس برام از ٥ سال پیش که وارد محیط کاری شدم تا حالا اصلا نشده بود که مدت زمان طولانی سرکار نرم. حتی وقتی از شرکت قبلی (جایی که با بابایی همکار بودم) اخراج شدم فقط ١ هفته طول کشید تا تو شرکت جدید استخدام شدم و اون یک هفته با بابایی و مامان شهین رفته بودیم مشهد و اصلا متوجه بیکار بودنم نشدم الان یه حس عجیبی دارم تازه جالبیش اینجاس ...
5 مرداد 1390

عکسهای اتاقت

سلام دخترکم بابایی از اتاقت عکس گرفته میخوام بزارم اینجا البته عکسا کامل نیست بعدا خودم کامل میگیرم دوباره میزارم             ...
25 تير 1390

نشانه ای از تو

شب یلدا بود داشتیم با بابا میرفتیم خونه مامان شهین و بابا عباس نمی دونم چرا به دلم افتاد که تو شاید باشی و من نمیخوام ازت بی خبر بمونم دیگه آماده بودیم که بریم که من تست کردم.... اصلا باورم نمیشد فکر میکردم اشتباه دیدم یا شاید درست انجامش ندادم واااااااااااای شکه شده بودم، اومدم به بابا گفتم که فکر کنم مثبته اونم باورش نمیشد بهم گفت فردا صبح اول وقت برو آزمایش بده خونه مامان بزرگ اصلا نفهمیدم چطور گذشت همش یاد تو بودم دلم میخواست داد بزنم به همه بگم که الان یه فرشته قشنگ تو دلمههههههههه ولی می ترسیدم که اشتباه باشه و آزمایش منفی بشه باید تا صبح صبر میکردم صبح اول وقت رفتم آزمایشگاه و یه خانم ...
22 تير 1390

چیدن وسایل دخترم

سلام نی نی مامان دختر قشنگم جمعه صبح با مامان بزرگات قرار گذاشتم که از صبح بیان خونمون تا وسایلت رو بچینیم بابایی چون کار داشت و موقع بستن حساب هاست از صبح رفت شرکت منم یه کمی خونه رو جمع و جور کردم ناهار گذاشتم و رفتم دوش گرفتم تا مامان بزرگات با خاله یلدا بیان  تو حمام بودم که مامان شهین رسیده بوده و پشت در نزدیک 10 دقیقه منتظر مونده بود خلاصه نیم ساعت بعدش هم مامان شهناز و خاله یلدا رسیدن و زودی شروع کردن به جابه جا کردن تخت میخواستیم تخت رو بزاریم زیر پنجره تا فضای اتاق بازتر بشه انقدر سرویس چوبی که گرفتیم سنگینه که اگه 10 نفر هم بودن نمیشد راحت جابه جاش کرد ولی اون بنده خد...
19 تير 1390